اسِِــــیــــــر عـــــــشــــق

عــــاشــــقانه ها

حــــــــــــــــرف دلــــــــــــــــــمــه




این پست حرفای دل مـــنه واسه تـــو...

واسه تویــی که همیشه سعی کردم بهت بفهمونم که خیلی به فکرتم و خیلی برام مهمی

واسه تویــی که سعی کردم همیشه کنارت باشم و تو نفهمیدی و ...

واسه تویــی که ....

هیچوقت نتونستم بهــت بفهمونم که فقط مــن و توایم که مهمیم

و این لحظه ها هیچوقت بر نمی گرده.

اینجا بدون هیچ نگرانی و ترسی، آزاد میتونم فریاد بزنم که خـــیلی دوست دارم... 

اینا حرفا و نامه های منه به تو، که هیچوقت فرصت نشد و اجازه ندادی بهت بزنم.

پــس ایــنجا مینویســــم که ثبت باشه تا ابــــــــــــــــد ...

گاه گاهی اینجا بهم سر بزن، باهام حـــرف بزن...

همینطوری که من الان دارم باهات حـــرف میزنم...

پس هروقت دلــــتنگ بودی، هروقت خـــواستی حـــرف بزنی یا بشنوی، من اینجام ...

من همیشه اینجام ... منتظر تو ... منتظر حـــرفات ... یه دنیــــــــا دوستت دارم، تا ابـــــــــد



♥ شنبه 1393/08/03 ساعت 0:12 AM توسط Yu S eF

داستان

این داستان رو به دقت بخونید

این داستان یکی از بهترین اپای بازنده ست

 

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو «داداشی» صدا مي کرد. به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش رو نميدونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اين کار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد»
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه «خواهر و برادر» . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت :«متشکرم، شب خيلی خوبی داشتيم»، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.

يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال… قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ‌التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی‌کرد و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: «تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»

ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم.

سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود:
«تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما… من خجالتی ام… نمیدونم… هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

  …

 

                                                


♥ شنبه 1393/08/03 ساعت 0:38 AM توسط Yu S eF

عشـــق...




عشـــق

نــه پــول میخـــواد

نــه خوشگلـــی

نــه ماشیـــن

نــه هیچـــی دیگـــه
...
فقـــــط دو تــا آدم میخــــواد

تاکیــــد میکنــــم : آدم


♥ جمعه 1393/07/04 ساعت 0:13 AM توسط Yu S eF

اگه برات غیرتی میشه...


اگه برات غیرتی میشه

اگه روت حساسه
اگه وقتی می خنده از خندش خندت می گیره
اگه باهات مهربونه
اگه بهت اخمای کوچولو می کنه
اگه وقتی شالت رفت عقب میگه "اونو بکش جلو"
اگه دستاتو محکم میگیره
اگه تو مهمونیا یه دفه درگوشت میگه"خیلی خوشگل شدی عزیزم"
اگه سر ب سرت می ذاره
اگه قربون صدقت میره
اگه نگرانت میشه
اگه بهت میگه "خانوم خونه"
اگه وقتی با پسرای غریبه حرف میزنی میشه بداخلاق ترین پسر دنیا
اون موقع ست که نمیتونی ازش بگذری
اون موقع ست که تو شدی تموم وجودش
قدرشو بدون . . .


♥ پنجشنبه 1393/07/03 ساعت 12:41 PM توسط Yu S eF


این روزها...


دلم خیلی تو را میخواهد.

دلم با تو بودن میخواهد.

به آغوش کشیدن تو را میخواهد.

این روزها

دوست دارم همیشه پیشم باشی.

هیچ وقت از پیشم نری.

این روزها...

بیشتر از همیشه دوستت دارم

بیشتر از همیشه میخواهمت.

این روزها...

با تو بودن خیلی خوبه.

نزدیک تو بودن خیلی خوبه.

نگاه کردن تو چشمات خیلی خوبه.

دستات رو توی دستم گرفتن خیلی خوبه.

این روزها...

خیلی دوست دارم ابدی بشی.

اصن ابد.

میدانم روحت همیشه مال منه.

مثل روح من.

ولی دوست دارم جسمت هم همیشه پیش من باشه.

این روزها...

زود دلتنگت میشوم.

تا از پیشم میری دلتنگت میشوم.

این روزها..

بیشتر میخواهمت...


♥ چهارشنبه 1393/06/26 ساعت 5:35 PM توسط Yu S eF

ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ڪﮧ ﺁﻣﺪﮮ



ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ڪﮧ ﺁﻣﺪﮮ

ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﮮ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭ

ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﮯ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ

ﺑﺎ ﺩﯾﺪ ﻥ ﺗﻮ

ﻧﻤﮯ ﺗﭙﺪ

ﻣﮯ ﻟﺮﺯﺩ ...


♥ چهارشنبه 1393/06/26 ساعت 5:31 PM توسط Yu S eF

عاشق همیشه تنهاست


♥ چهارشنبه 1393/06/26 ساعت 5:11 PM توسط Yu S eF

مرد بودن قـــانـــون دارد!




مرد بودن قـــانـــون دارد!
الکے نیستـ !
بایـد محکمـ باشے ،
متیـن باشے ،
یکـ دل باشے و یکـ رنگـ !
بایـد با تمامـ توانتـ تکیـﮧ گاهـ شوے !
بایـد درد دل بشنوے !
آرامش ببخشے !
بایـد بغـض هایتـ را بخورے ...
بایـد سنگیـن باشے !
یاد بگیرے پـدرے کنے !
زمیـن بایـد لذتـ ببرد از اینکـﮧ گامهاے تــو را مے پذیرد !
و پر رنگـ تر از همـﮧ ے ایـن ها، بایـد مـرد باشے !


♥ شنبه 1393/06/15 ساعت 5:30 PM توسط Yu S eF

قلب عزیزم



قلب عزیزم

لطفا خفه شو و تو همه کار ها دخالت نکن

همین که خون پمپاژ میکنی کافیه

اگه هم خسته شدی اجباری به کار نیست


♥ شنبه 1393/06/15 ساعت 5:27 PM توسط Yu S eF

سلامتیه حرفایی که




سلامتیه حرفایی که نه میشه اس ام اس کرد !

نه تو چت تایپ کرد !

نه میشه پای تلفن گفت !

حرفایی که فقط مال وقتیه !

که تو رو در آغوش دارم


♥ شنبه 1393/06/15 ساعت 5:21 PM توسط Yu S eF